تبليغاتX
قاب خالی

قاب خالی

بعدازمن.....

خداوندا با تو سخن می گویم
از عشق
آن میل شدید درونی
آن جادوی جاودانی
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و دیدن خداوندا با تو سخن می گویم
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نیک تو
اگر درون نیک است پس اینها چیست
صدای قناری در قفس از برای چیست
خداوندا از تو می پرسم
اگر آدم اشرف مخلو قات است
اگر او کمال آفریده ها است
پس چرا حقارتش می بینی
پیش مخلوقات
او را که افسارش باز کردی وگفتی برو تا باز گردی سوی من
خداوندا از تو می پرسم
کدامین مالک گله اش را دست گرگ می سپارد
که تو گرگ را مبصر کلاس ما کردی
ما در زمین همه بنده شیطانیم
اگر خود را گول نزنیم
او ما را حکمرانی می کند
هر چه خواهد می دهد و هر چه می خواهد گیرد
الا جان که از آن توست
خداوندا از تو می پرسم
آیا نمی خواهی ظاهر کنی آن حقیقتی که وعده داده بودی
آن قیامتی که ما را از آن ترسانده بودی
خداوندا پس کجا خوابیده آن ناجی که ما را قول امید داده بودی
امید در انتظارش یاٌس را می نوشد
و خداوندا از تو می پرسم
کی می شود دیگر از تو نپرسم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت15:27توسط فرهاد | |

خدایاراهی نمی بینم و آینده پنهان است

اما مهم نیست، همین کافی ست

که تو همه چیز را می بینی و من تو را

خدایا در این دنیا،پیوسته در معرض نا امیدی،یاس و شک هستم

در دل می گویم:

خدایا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می کنی،

پس به نجات من هم بیا

مرا موهبت آن بخش

که در تو  زندگی کنم

پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم

مباد که از یاد ببرم

تو پناه و آسایش من هستی

با دستی دامن تو را می گیرم

و با دست دیگر به تهیدستان و درد مندان یاری می رسانم

مرا در اوقات تنهایی و نیاز مندی تنها مگذار

ای رحیم و بخشنده !

مرا دریاب !

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت15:26توسط فرهاد | |

خبر مردن فرهاد به شیرین چو رسید

نه غمین شد نه به پا کرد عزاداری را

گفت:فرهاد من ار مرد وفادار نبود

تیشه آ موخت به او رسم وفاداری را

سخنی گفت که در دفتر ایام بماند

سخن مردن فرهاد و ستمکاری را

تیشه شد خنجر و تا پهلوی شیرین بدرید

گفت آموز تو هم شیوه ی غمخواری را

افسر از چرخ یقین است ستم می بیند

هر کسی پیشه کند رسم جفاکاری را

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت15:23توسط فرهاد | |

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را

محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

 

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است خدایا ،

دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم

نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ،

 چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است

جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟

و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را

چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های

 بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای

 آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق

در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ،

 نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت

و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم

در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی

آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ،

تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و

تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت

شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم

 ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای

که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید

 اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را

 به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را

بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... !

در کنج خلوت این اتاق دستهای پسری ،

 آرام صندوقچه ای را مهر می کند و

 زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت15:21توسط فرهاد | |

گم شدم در کوچه ی دلواپسی

                                 گم شدم در انتهای بی کسی

گم شدم در ناله های سینه ام

                                 گم شدم در این دل بی کینه ام

گم شدم تنها ولی در این دیار

                                 لحظه ای دل به دلم بسپار

گم شدم در انتهای بی کسی

                                گم شدم با یک نفس دل واپسی

گم شدم دیگر که تنها شکسته ام

                                دل از این دنیا و دیده بسته ام

گم شدم تنهای تنهایم خدا

                                     سینه ای لبریز غم هایم خدا

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت15:10توسط فرهاد | |

داری بهم میخندی   باشه......................................

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت15:8توسط فرهاد | |

تنهایی من پاکترین و باوفاترین یااااااااااری است که در تمام زندگی

 

 پیدا کرده ام. تنهاااااااااااایی من با شادی های من شاد می شود و

 

 با غم های من غمگین. تنهاااااااااایی من هیچ وقت مرا تنها

 

نگذاشته است. من هرگز تنهااااااااا نبوده ام چون همیشه تنهایی

 

من در کنار من بوده اااااااااست. در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی

 

ندارد. تنهایی من به آااااااسانی به دست نیامده است. تنهایی

 

من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین باااااااااا ناز و کرشمه به

 

سمت من تنها آمده اااااااااااااست. تنهایی من با تمام چیزهایی که در

 

خود دارد مرا تنها نمی گذارد. در تنهایی من، غم ، اندوه ،

 

 عشق شادی ، خاطراااااااااات و من جای گرفته است. در تنهایی

 

من همیشه می توان صداااااااااااای موسیقی را شنید. در تنهایی

 

من همیشه فیلمی برااااااااااای دیدن وجود دارد. در تنهایی من

 

 همیشه کتابی برااااااااااای خواندن هست. در تنهایی من اشک

 

همچون مرواریدی می درخشد. من تنهایی خود را دوست

 

دارم.

 چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:54توسط فرهاد | |

از هیاهوی وازه ها خسته ام

من سکوتم را ارواق سپید اموختم

ایا سکوت روشن ترین واژ ها نیست

تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم

شبی شاید همین امشب

زیر نور یک واژه خواهم نشست

و نام خونسرد معشوقه ام را

بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت

و هم زمان پایین اخرین برگ افتاده

خاطراتم را خواهم نوشت

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:51توسط فرهاد | |

 

امروز حالم یه خورده بهتره. یکمی داد زدم!یکمی گریه کردم!
یکمی شعر گفتم!یه نیم مثقال هم داستان نوشتم
و کلی هم آهنگ گوش دادم تا بالاخره یکمی آروم شدم
. عادتمه دیگه!مشکلاتم رو حل نمی کنم فقط دفنشون می کنم.
شاید چون راه حلی پیدا نکردم...
البته کارهای دیگه ای هم خواستم بکنم که شرایط جور نشد.
 مثلا می خواستم رو لبه یه بلندی نزدیک خوابگاهمون(پاتوق همیشگیمه)
 با خون یه چیزهایی بنویسم.
موکول شد به دفعه بعد!چون وقتی حالم بده فقط از این جراتها دارم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:48توسط فرهاد | |

 

غمی در دلم وارد شد.نمی دانم از چه ولی شاید از راه قلب...شاید از راه گوش..
. نمی دانم.غم به گوشم رفت و هرچه شنیدم غم شد
 حتی زیبا ترین حرفها.غم به چشمانم رفت و هرچه دیدم تاریکی و غم دیدم
 حتی زیباترین چیزها را. و اما...
غم به قلبم راه یافت و دوستی ها را دشمنی دیدم و غم به عقلم راه یافت
و به هرچه اندیشیدم نتیجه اش غم و تنهاییم را اثبات می کرد.
 و این چرخه با آلوده شدن قلب و مغزم تا ابد ادامه خواهد داشت...
 
و این بود آخرین اندیشه ام

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:44توسط فرهاد | |

پیک های نیمه خالی

به سلامتی تو صف کشیده اند

تو در زاویه ای بسته از نگاه من

چقدر شبیه خدایان یونانی

اه

 چقدر خسته شدم

از عشق بازی با رویای تو

این اغوش خالی

را با می پر می کنم

در گوشه ای تاریک از ذهنم

کسی تو را می دزدد

من تنها می شوم

با این پیک های نیمه خالی

که هرگز خالی نخواهند شد

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:39توسط فرهاد | |

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک چک چک... چکار با پنجره داشت؟

با خوندن این شعر این شعر یادم اومد

سوختم

باران بزن شاید

 تو خاموشم كنی

شاید امشب سوزش

 این زخم ها را كم كنی

اه باران من سراپای وجودم

 اتش است

پس بزن باران بزن شاید تو
خاموشم کنی
سهراب گفت :

 چشمها را باید شست !

شستم ولی.....

گفت : جور دیگر باید دید!

دیدم ولی.....

 گفت: زیر باران باید رفت !

رفتم ولی.........

ولی  او نه چشم های خیس و شسته ام را ،

 نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .

           فقط در زیر باران با طعنه ای خندید

و گفت :

    دیوانه باران زده

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت16:3توسط فرهاد | |

تنهایی غریب است

شبی غمگین

شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردارها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت :

تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت15:55توسط فرهاد | |

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟

 نکند دل دیگری او را سیر کرده است

خندیدم و گفتم

 

او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند

تأخیر کرده است

 

گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار

تغییر کرده است

 

 خندید به سادگیم آیینه و گفت

 

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

 

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

 

 گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است

 

 در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه!

 

 عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

 

 راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای

همیشه دیر کرده است

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت15:51توسط فرهاد | |

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست



از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست

من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن

اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن

که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگریز

در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن







+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت15:48توسط فرهاد | |

برای من از دل شکسته نگو
      که دلی دارم شکسته تر از سکوت

  شکسته از درد…………
      شکسته از زخم………..
      شکسته از عشق……...

    شکسته از گناه………..
     شکسته از تنهایی…….

   بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
     و لباسی خواهم دوخت سپید

از این همه سیاهی
    برای خودم توشه ای خواهم ساخت

 پر از محنت و رنج
    شاید خدا مرا بخشید
     شاید……….....


+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت15:39توسط فرهاد | |


باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی زبگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

                                                    

   روی ویرانه های امیدم

                                                       

دست افسونگری شمعی افروخت

                                                      

 مرده ای چشم پراتشش را

                                                      

 از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست

در دلم از نگاهش هراسی

خنده ای برلبانش گذر کرد

کای هوسران مرا می شناسی

                                                

   قلبم از فرط اندوه لرزید

                                                   

 وای بر من که دیوانه بودم

                                                  

  وای برمن که من کشتم اورا

                                                  

  وه که بااو چه بیگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج

کی شد از عشق من حاصل او

باغروری که چشم مرا بست

پانهادم به روی دل او

                                                 

 من به او رنج و اندوه دادم

                                                

  من به خاک سیاهش نشاندم

                                                

  وای برمن خدایا خدایا

                                                

  من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید

شعله شمع مستانه لرزید

چشم من از دل تیرگی ها

قطره اشکی در آن چشم ها دید

                                            

   همچو طفل پشیمانی دویدم

                                           

    تا که در پایش افتم به خواری

                                              

 تا بگویم که دیوانه بودم

                                             

  می توانی به من رحمت اری

دامنم شمع را سرنگون کرد

چشم ها در سیاهی فرورفت

ناله کردم مرو!صبرکن صبر

لیکن او رفت بی گفتگو رفت

                                            

 وای برمن که دیوانه بودم

                                            

 من به خاک سیاهش نشاندم

                                            

 وای برمن که من کشتم او را

                                           

  من به آغوش گورش کشاندم...

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت14:39توسط فرهاد | |


نیمه شب آواره و بی حس وحال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای اغاز کردیم در خیال ،
دل به یاد آورد ایام وصال ........
از جدایی یک دوسالی می گذشت ، یک دوسال از عمر رفت و برنگشت.
دل به یاد آورد اول بار را،
خاطرات اولین دیدار را،
آن نظر بازی و آن اسرار را ،
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازی مبهم وسر بسته بود ، چو ن من از تکرار او هم خسته بود .
آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین وهم زبان شد با من او .
خسته جان بودم که جان شد با من او ، ناتوان بود و توان شد با من او.
دامنش شد خوابگاه خستگی ، اینچنین آغاز شد دلبستگی ............
وای از آن شب زنده داری تا سحر ،
وای از آن عمری که با او شد به سر.
مست او بودم ز دنیا بی خبر ،
دم به دم این عشق می شد بیشتر.
آمد و در خلوتم دمساز شد. گفتگوها بین ما آغاز شد.
گفتمش :
در عشق پابرجاست دل ،گر گشایی چشم دل ، زیباست دل .
گر تو زورق بان شوی دریاست دل ، بی توهم چون شام بی فرداست دل !
گفت:
در عشقت وفادارم بدان ،من تو را بس دوست می دارم بدان! .
شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور، خمارم من بدان!
با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من.
گفتمش :
عشقت به دل افزون شده ، دل ز جادوی غمت افسون شده.
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبایت مجنون شده.
بر لبم بگذاشت لب! یعنی خموش ....
طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش
در سرم جز عشق او سودا نبود......
بهر کس جز او در این دل جا نبود ، دیده جز بر روی او بینا نبود .
همچو عشقم، هیچ گل زیبا نبود .خوبی او شهره آفاق بود، در نجابت

،در نکویی طاق بود.

روزگار اما وفا با ما نداشت. طاقت خوشبختی ما را نداشت.
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت. بی گمان از مرگ ما پروا نداشت.
آخر این قصه هجران بود وبس ......، حسرت و رنج فراوان بود وبس ......
یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود .
بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود.
با من دیوانه پیمان ساده بست ......... ساده هم آن عهد وپیمان را شکست.....
بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست......
آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار دیگر عهد بست.
با که گویم آنکه هم خون من است ، خصم جان و تشنه خون من است ...
بخت بد بین، وصل او قسمت نشد .
این گدا مشمول این رحمت نشد .
آن طلا حاصل به این قیمت نشد.
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست . با چنین تقدیر بد تدبیر نیست..........
از غمش با دود و دم همدم شدم . باده نوش غصه او من شدم ...........
مست ومخمور وخراب از غم شدم . ذره ذره آب گشتم، کم شدم .........
آخر آتش زد دل دیوانه را ،سوخت بی پروا پر پروانه را ..........
عشق من از من گذشتی ،خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر .......
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر ....
آخر این یکبار از من بشنو پند ، بر من وبر روزگارم دل مبند ........
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود .عشق دیرینه گسسته تار وپود ...............
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است .....

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت14:34توسط فرهاد | |

چرا شب شد ؟ نمی دانم .

چرا دنیای من هم رنگ ماتم شد؟ نمی دانم.

چه ساده شد احساسم به دست دوست بازیچه !

چه راحت عشق من بی ارزش و پست شد !

چه راحت گفت می مانم،

ولی پرواز کرد ورفت .

سیاهی ها چه آسان می کنند بر بام ما لانه !

چه راحت می کشند دل را به جرم عشق در سینه !

لا لا لا لا

بخواب ای دل

که دنیا نیست جای تو

تو کودک بچه ای بودی

که دل خوش گشت با تیله

دلت بازیچه شد آن گاه

 رهایت کرد با حیله

لا لا لا لا

بخواب ای دل

که جای هوشیاری نیست

همان بهتر که خوابیدی

ندیدی بی وفایی دل ...........................

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت14:18توسط فرهاد | |

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن     

  منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم            

  واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه                 

 بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه      

        نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار            

   به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن              

  فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت13:41توسط فرهاد | |