|
خداوندا با تو سخن می گویم
خدایاراهی نمی بینم و آینده پنهان است
اما مهم نیست، همین کافی ست که تو همه چیز را می بینی و من تو را خدایا در این دنیا،پیوسته در معرض نا امیدی،یاس و شک هستم در دل می گویم: خدایا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می کنی، پس به نجات من هم بیا مرا موهبت آن بخش که در تو زندگی کنم پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم مباد که از یاد ببرم تو پناه و آسایش من هستی با دستی دامن تو را می گیرم و با دست دیگر به تهیدستان و درد مندان یاری می رسانم مرا در اوقات تنهایی و نیاز مندی تنها مگذار ای رحیم و بخشنده ! مرا دریاب !
خبر مردن فرهاد به شیرین چو رسید
نه غمین شد نه به پا کرد عزاداری را گفت:فرهاد من ار مرد وفادار نبود تیشه آ موخت به او رسم وفاداری را سخنی گفت که در دفتر ایام بماند سخن مردن فرهاد و ستمکاری را تیشه شد خنجر و تا پهلوی شیرین بدرید گفت آموز تو هم شیوه ی غمخواری را افسر از چرخ یقین است ستم می بیند هر کسی پیشه کند رسم جفاکاری را
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است خدایا ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای پسری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست
گم شدم در کوچه ی دلواپسی
گم شدم در انتهای بی کسی گم شدم در ناله های سینه ام گم شدم در این دل بی کینه ام گم شدم تنها ولی در این دیار لحظه ای دل به دلم بسپار گم شدم در انتهای بی کسی گم شدم با یک نفس دل واپسی گم شدم دیگر که تنها شکسته ام دل از این دنیا و دیده بسته ام گم شدم تنهای تنهایم خدا سینه ای لبریز غم هایم خدا
داری بهم میخندی باشه......................................
تنهایی من پاکترین و باوفاترین یااااااااااری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام. تنهاااااااااااایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین. تنهاااااااااایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است. من هرگز تنهااااااااا نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده اااااااااست. در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد. تنهایی من به آااااااسانی به دست نیامده است. تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین باااااااااا ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده اااااااااااااست. تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد. در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطراااااااااات و من جای گرفته است. در تنهایی من همیشه می توان صداااااااااااای موسیقی را شنید. در تنهایی من همیشه فیلمی برااااااااااای دیدن وجود دارد. در تنهایی من همیشه کتابی برااااااااااای خواندن هست. در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد. من تنهایی خود را دوست دارم. چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام
از هیاهوی وازه ها خسته ام
من سکوتم را ارواق سپید اموختم ایا سکوت روشن ترین واژ ها نیست تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم شبی شاید همین امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست و نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت و هم زمان پایین اخرین برگ افتاده خاطراتم را خواهم نوشت
پیک های نیمه خالی به سلامتی تو صف کشیده اند تو در زاویه ای بسته از نگاه من چقدر شبیه خدایان یونانی اه چقدر خسته شدم از عشق بازی با رویای تو این اغوش خالی را با می پر می کنم در گوشه ای تاریک از ذهنم کسی تو را می دزدد من تنها می شوم با این پیک های نیمه خالی که هرگز خالی نخواهند شد
دیشب باران قرار با پنجره داشت با خوندن این شعر این شعر یادم اومد سوختم باران بزن شاید تو خاموشم كنی شاید امشب سوزش این زخم ها را كم كنی اه باران من سراپای وجودم اتش است چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفت : جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفت: زیر باران باید رفت ! رفتم ولی......... ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید . فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردارها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت : تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟ نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه میکنم ـ آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
گل من گریه مکن گل من گریه مکن من و تو می دانیم اشک تو صاعقه است که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست ز تبسم مگریز
برای من از دل شکسته نگو شکسته از درد………… شکسته از گناه……….. بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را از این همه سیاهی پر از محنت و رنج
باز من ماندم و خلوتی سرد روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت مرده ای چشم پراتشش را از دل گور بر چشم من دوخت قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای برمن که من کشتم اورا وه که بااو چه بیگانه بودم من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم وای برمن خدایا خدایا من به آغوش گورش کشاندم همچو طفل پشیمانی دویدم تا که در پایش افتم به خواری تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت اری وای برمن که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم وای برمن که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم...
،در نکویی طاق بود.
چرا شب شد ؟ نمی دانم .
چرا دنیای من هم رنگ ماتم شد؟ نمی دانم. چه ساده شد احساسم به دست دوست بازیچه ! چه راحت عشق من بی ارزش و پست شد ! چه راحت گفت می مانم، ولی پرواز کرد ورفت . سیاهی ها چه آسان می کنند بر بام ما لانه ! چه راحت می کشند دل را به جرم عشق در سینه ! لا لا لا لا بخواب ای دل که دنیا نیست جای تو تو کودک بچه ای بودی که دل خوش گشت با تیله دلت بازیچه شد آن گاه رهایت کرد با حیله لا لا لا لا بخواب ای دل که جای هوشیاری نیست همان بهتر که خوابیدی ندیدی بی وفایی دل ...........................
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
|
About
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
موزیک |